
من برای بهار شعر نمیگویم
بهار بی ترانه نمیماند
قناری باز میخواند
پرنده نغمه ها سر میدهد
من برای عشقی میخوانم
در آستانه در امید
چشم براه نجاتی مجهول
من برای عشقی میخوانم
که تنها میخواهد زنده بماند
وجایگاهی جز دل نمیشناسد
چون شعله ایست بر شمعی خاموش
چون کودک محبت
زندگی یافته از مادرعشق
...
بهار روزی جا به زمستان خواهدداد
قناری یکروز خواهد رفت
عشق گاه بویرانی گاه به شکست رسید
دل اما جائی برای رفتن نداشت
ودر کنج دوستت دارمها گریست
من برای بهار شعر نمیگویم
عشق خود بهار دل هاست
شعر ی خواهم سرود برای قلبی
که بهارش از عاشقی ست
ونغمه هایش تکرار دوستت دارم
با من هم ترانه باش
ف.شیدا فروردین 1386جمعه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ

| |||
|
«علیاصغر شیرزادی» داستاننویس در گفت وگو با خبرنگار ادبی فارس درباره خلق آثار داستانی در پس از انقلاب گفت: چه در دوره قبل از انقلاب اسلامی و چه بعد از انقلاب ما زمانی توفیق و درخشش داشتهایم که به ریشههای فرهنگی و ادبی و ملی خودمان بازگشتیم. هرجا که ما شیفته و شیدای فرمهای غربی بودیم و این جریانها بر ادبیات ما مسلط شدند پس از مدت کوتاهی جلوهگر شدن گذشتهاند و باعث رکود ادبیات شدهاند.
به چشم میخورد.اول گرایش به سوی رئالیسم سوسیالیستی بود که در شکل اصلیاش از شوروی سابق نشات گرفته و تحت زمامداری نویسندگان سویتی بود که این روند به دلیل تناقض با فرماسیونهای جامعه شناختی و اعتقادی ما و همچنین وام گرفتن بیش از اندازه از بیگانگان شکست خورد.
در جاهایی مثل انتشارات فرانکلین بود که به حق بعضی جاها کارهای خوبی انجام دادند ولی به نظر میرسد پس از کودتای 28 مرداد نوعی سرخوردگی به وجود آمد و پس از آن یک شیدایی در مقابل رئالیسم آمریکایی به وجود آمد که شاخصهای این روند «ارنست همینگوی» و «ویلیام فاکنر» بودند.
سالها پیش بوجود آمده بود و ادبیات کافکایی نام داشت و پس از آن اگزیستانسیالیستهایی مانند «ژان پل سارتر» و «آلبرکامو» بودند که آن هم دولت مستعجل بود.
شاخص آن «گابریل گارسیا مارکز» است،دیدیم که مورد استقبال قرار گرفت و بسیاری از نویسندگان با یک شیدایی در برابر مارکز و این شیوه که خاستگاهش جادوهای آمریکای لاتین بود گرویدند.
به لحاظ رهاشدن انرژی حاصل از انقلاب شاهد تکثر و تنوع بودیم. در دهههای پس از پایان جنگ تحمیلی شاهد رقابتهای درخشانی بودیم که میتوانست نوید دهنده باشد. من فکر میکنم مشکلات گریبانگیر ادبیات به خود ادبیات بازنمیگردد و این مسائل و مشکلات فراوان که مربوط به حوزههای غیر از ادبیات است سایه سنگین خود را بر سر ادبیات انداخته است.اگر با وسعت نظر به کل عرصه نگاه کنیم به رغم بسیاری دشواریها و اعمال سلیقه، نسبت به قبل از انقلاب گامهای موفقی در این عرصه برداشتهایم.
خبر گزاری فارس: | |||


توی کهکشان رویا تا بلندای امید
روی پهناور دریا موج آبی و سفید
توی سبزه زار شادی خاطرات رنگارنگ
شبای پر از ستاره روزای خوب و قشنگ
روز شاخهء گل سرخ توی گلبرگای ناز
سر رو شونهء محبت گفتن راز و نیاز
تو ی آلبوم دل من همه اینها خاطره
همه رو رو دل نوشتم تا دیگه یادم نره!!
حالا روی برگ خالی یه سکوت و یه قلم
تهی از گفتن حرفاچه چیزی باید بگم
دله تن من گرفته دیگه حرفی ندارم
عهد شاعری گذشته به کجا رو بیارم؟!
حالا هر جا رو ببینی پر تزویر و ریاست
اونچه باقی مونده با دل ، یاد تو یاد خداست
دیگه هر راهی که رفتم رسیده به انتها
حالا حتی نمی دونم توکجا ئی من کجا!!
دل به نقطه ها رسیده روی کاغذ رو زمین
اگه باورم نداری روزگارمو ببین!!
کاش میشد دوباره از نو خط امیدی کشید
یا دعا هائی که کردم به جوابی میرسید
به کجا باید رفت نا در آنجا همهء خاطره ها
گم گردد و دلی سوخته در آتش درد
کوله بار همه ان خاطره راز دل ملتهب خویش
گذارد به زمین ز فراوانی درد در کجا میشود از عشق رهید
تا دگر باره بیاد تو و عشق باز دلتنگی را
در شب تنهائی بی تو در سینه پذیر ا
نشود در کجا میشود آرام گرفت
تا دلی با همه سوزانی اشک
قصهء عشق ترا به شب و در همه شب
با دریغی جانکاه نکند باز مرور در غم ، ناکامی
در کجا میشود از عشق گریخت
تا دلم بیش نسوزد ز فراق ز غم هجرانی که دل
خسته در آن سخت شکست
در هراس تلخ باز بی تو ماندن
همچنان عاشق تـــــــــــو
همچنان عاشق تـــــــــــو
