|
قصه دل/از فرزانه شیداموضوع:عاشقانه ها
|
|
همیشه وقتی که صدا ها به
نفس های ممتد خواب میکشید
ومن باز بیدار به لالائی نسیم
در گوش گلها وبرگها وشاخه ها گوش میدادم
اونوقت بود که من قصه میگفتم.
وقصه هام هر شب طولانی تر میشد و رسیدن به صبح راحت تر! این شبها قصه هام توی نیمه راه گفتن جا میمونه پابپام نمیاد، قهر میکنه گلایه میکنه وهی میگه نه اینجوری نه
اینجوری نگو... اینجوری تمومش نکن!!!
ومن به؛ قصه نامه ام؛ میگم خوب مگه ااینجوری چشه ؟! چه عیبی داره اینجوری تموم شه واون سرشو پائین میندازه
و پاهاشو به بازی رو زمین میکشه ومیگه : خوب آخه...
آخه من میدونم دلت نمیخواد اینجوری تموم شه واسه همین
میترسم بگی شب بشنوه وحرفات حقیقت بشه
یادته مادرت میگفت همیشه حرف خوب بزنید مرغ آمین توی راهه
تروخدا قصه ات رو غمگین تموم نکن من اگرچه قصه نامه ی توام اما آخه منم دلم نمیاد قصه نامه ات خیس اشکا بشه
حالا میخواد اشک خودت باشه یا اشک اونی که میخونه.... پیشترها برای خودم قصه میگفتم ...حالا اما برای قصه نامه زندگی
که دلش سوخته ...برای اونا که میخونن تو فرداها ...
برای همه ...همه ..همه
الا خودم!! اما قصه من اینجوری نیست قصه من یه جور دیگه س!
قصه من خواب همه شبخوابهارو بهم میریزه! قصه من واسه لالائی بچه ها خوب نیست !
قصه من خاطره طوفان...سیل...زلزله وآتشفشان درونه
که فقط طیبعت دل باهاش اشناس...پیشترا برای خودم قصه میگفتم
...فقط خودم
(فرزانه شیدا*) |
| نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین 1387 - 21:00:24 ارسال از فرزانه شیدا(ف.شیدا)http://shereno.com/index.php?op=artist |
|
موضوع:ادبی و هنری (برگرفته از سایت شعر نو):
زندگی واقعی رهبر فراواقعی
آندره برتون در ۱۹ فوریه ۱۸۹۶ در نورماندی فرانسه به دنیا آمد. پدرش پلیسی بوده که پس از ترک حرفه، کسب و کار کوچکی
را راه انداخته بود. و مادرش خیاط زنانهدوز بود. بین سالهای
1900 تا 1914 که خانوادهی برتون در حومهی پاریس زندگی
میکردند، برتون در همان منطقه به مدرسه رفته و تحت تاثیر
سمبولیستها به سرودن شعر روی میآورد،
و تحصیل در رشتهی پزشکی را آغاز میکند.
یک سال بعد برتون با درجهی بهیار رستهی بهداری به خدمت نظام فراخوانده میشود؛ نظریههای فروید را کشف میکند
و به درمان بیماران روانی میپردازد.
این فعالیت نظرات او را دربارهی ذهن و ناخود آگاه شکل میبخشد.
مهمترین اتفاق زندگی برتون در این دوران آشناییاش با ژاک واشه هنرمند نامتعارف آن زمان، است
که او را به سنجش دوباره عقایدش درباره ادبیات و هنر وا میدارد.
اما دیری نمیگذرد که در سال 1919 واشه به نحوی اسرارآمیز درمیگذرد! در این هنگام برتون به جنبش
نیهیلیستی و خودنمایانهی دادا علاقهمند میشود.
در سال ۱۹۲۰ رهبر جنبش دادا، تریستان تسارا به پاریس میآید.
و برتون مشتاقانه به فعالیتهای پرشور و شر این جنبش پای میگذارد.
در سال 1921 برتون با سیمون کان ازدواج میکند و آنها زندگی مشترکشان را در آپارتمانی در خیابان فونتن
آغاز میکنند، آپارتمانی که تا آخر عمر برتون، منزل او محسوب میشد.
دیری نمیگذرد که در حوالی سالهای 1924 برتون از دادائیستها جدا میشود.
و جنبش سوررآلیسم (فرا واقع گرایی) را بنا مینهد؛
این جنبش که ویژگی عمدهاش توجه به رویا و فعالیت
خودبهخودی ذهن است، برخی از برجستهترین شاعران آن زمان
را چون لویی آراگون و پل الوار را که نزدیکترین دوستان
برتون نیز بهحساب میآمدند، به سوی خود میکشاند.
از دیگر اعضاء نخستین جنبش سوررآلیسم میتوان به روبر دسنوس، ماتکس ارنست، آنتونن آرتو، ژاک پرهرو،
ایو تانگی، بنجامین پره، ریمون کنو، میشل لیریس، آندره ماسون
و من ری اشاره کرد.
دو سال بعد از صدور بیانیهی مشهور سوررآلیست و اعلام موجودیت این مکتب هنری، در سال 1926 برتون با نادیا آشنا میشود و
او الهامبخش معروفترین آثار این شاعر است.
برتون در همان سال به هوای تأثیر نهادن بر فضای اجتماعی و سیاسی، رابطهای پرتلاطم با حزب کمونیست را آغاز میکند
و برای مدتی کوتاه، در سال ۱۹۲۷ به آن حزب میپیوندد
. در این زمان باورهای سیاسی برتون سبب شد تا بسیاری
از یاران سوررآلیست وی از این جنبش اخراج شوند.
در همین سال است که او متن آتشین بیانیهی دوم سوررآلیسم
را منتشر میکند.
درهمین سال برتون از همسرش سیمون جدا میشود.
و از سویی سالوادور دالی، لوییس بونوئل، رنه شار و
آلبرتو جاکوموتی به جنبش هنری سورآلیسم میپیوندند.
هر چند برتون برای نزدیکی به حزب کمونیست (که اکنون سخت استالینیست شده) قدم پیش گذاشتهبود،
اما این حزب همچنان به هرچیزی جز واقعگرایی
(رئالیسم) در هنر بدگمان بود! در بهار این سال،
آنگاه که آراگون جنبش سوررآلیسم را به هوای عضویت
در حزب کمونیست ترک میکند، رابطهی برتون با حزب
نیز خرابتر میشود.
در این بین و در سال 1932 برتون با ژاکلین لامبا آشنا میشود و با او ازدواج میکند. این زن الهام بخش کتاب عشق دیوانهوار
برای برتون است. و از برتون صاحب دختری میشود.
در سال 1935 برتون از حق سخنرانی در کنگرهی نویسندگان برای دفاع از فرهنگ محروم و به واسطهی این اتفاق از حزب
کمونیست جدا میشود.
هر چند که برتون از این زمان تا پایان عمر در فعالیتهای سیاسی
شرکت میجوید،
اما دشمن سرسخت استالینیسم میشود؛ وی در سال 1938
در مکزیک با رهبر تبعیدی انقلاب اکتبر، لیون ترتسکی دیدار میکند.
و متن بیانیهی برای هنر مستقل انقلابی را با او مینویسد.
پس از بازگشت به فرانسه در تشکیل سازمان تروتسکیستی
فدراسیون بینالمللی هنر مستقل فعالیت میکند.
اما شروع جنگ برنامهی او را ناتمام میگذارد
و بعد از شکست فرانسه، برتون در هراس از خفقان و سرکوب
حکومت ویشی همراه خانوادهاش اروپا را ترک میکنند
و به نیویورک پناه میبرد و در آنجا فعالیتهای گوناگون
هنر سوررآلیستی را با تبعیدیان دیگر،
از جمله ارنست، ماسون، کلود رویاشتروس و مارسل دوشان
سامان میدهند.
در این دوره از ژاکلین نیز جدا میشود و با الیسا بیندهوف
ازدواج میکند که در سال ۱۹۴۶ همراه با وی به فرانسه
باز میگردد. و در بین سالهای 46- 1948 میکوشد با
دوستان گذشتهاش از گروه سوررآلیستها ارتباط برقرا کند،
که چندان موفق نمیشود.
در سالهای آغازین دههی 50 مدت کوتاهی با آنارشیستها
همکاری میکند، و آخرین کتاباش با نام کلیدهای دشت در
سال 1953 منتشر میشود.
برتون که شماری از زنان و مردان جوان به دور او جمع شدهاند همچنان رهبری جنبش سازمانیافتهی سوررآلیسم را در
دست دارد و سرانجام در ۲۸ سپتامبر ۱۹۶۶ چشم از جهان
فرو میبندد. و با مرگ وی این جنبش هنری نیز رو به زوال
میگذارد.
تعاریف و تعابیر اندیشگی دربارهی برتون روایتی است که وی شبی در سال 1919 از شنیدن جملهی که به ذهنش خطور کرد، تکان خورد .تصویر محو شد،
ولی جمله در یادش ماند «پنجره، مردی را دو تکه کرده است».
این مکاشفهی عجیب با یک تصویر بصری همراه بود و بلافاصله
بعد از آن چند جملهی بیربط دیگر، بدون ارادهی آگاهانهی او،
به ذهنش آمد.
از آنجا که برتون با شیوه های روانکاوی فرویدی آشنایی داشت
و پیش از آن دیداری هم با فروید داشته،
سعی کرد به این جریان خود سر تصاویر،
بدون دخالت عقلانی خود، آزادانه مجال جولان بدهد،
در آن حالات و تاثیرات، در حقیقت اولین واکنشهای
یک جنبش تجربی مصمم نهان بود به نام سوررآلیسم،
که برتون پیامبر و راهبر ازلی ـ ابدی آن به شمار میرفت.
آندره برتون به کمک چند تن از شاعران و نویسندگان عاصی دیگر در دوران خود به کشف دنیای لایشعر و ضمیر
پنهان پرداختند. سوررآلیسم یکی از جنبشهای ادبی معروف
و تاثیر گذار در قرن بیستم بود که دامنهی آن از ادبیات به
هنرهای تجسمی و سینما نیز بسط داده شد.
گفتن از مکتب ها و نحلهها در مفهوم عام آن گفتن از آن ساز و کارهایى است که در همراه کردن اجتماعى از هنرمندان،
نویسندگان یا هر قشر دیگرى زیر چترى از توافقات کلى موثر
افتاده باشد.
سوررآلیسم مورد نظر برتون درست با همان چالشى روبه رو بود که مفاهیمى مثل ادبیات و هنر.
با این وجود برتون سوررآلیسم را پاسخگوى دو محور یا وجه کلى مىدید که نوشته است:
«سوررآلیسم همیشه کوشیده بود به دو نوع مسئله پاسخ دهد:
نوع اول به [مفاهیم] جاودان مربوط مى شود، نوع دوم با
[مفاهیم] جارى؛ ما عقیده داریم، هم در واقعیت و هم در رویا
ذهن باید به چیزى فراتر از لایه آشکار رویدادها برسد و به
آگاهى از لایه پنهان رویدادها دست بیابد.»
برتون میگوید: « ازامروز تا قرن ها بعد هر هنرى که راهى جدید براى رهایى بیشتر ذهن پیش بگیرد سوررآلیست است.»
برتون این جمله را در حالی به عنوان یکی از مهمترین
بنیانگذاران سوررآلیسم بیان میکند که غالب منتقدان عقیده
دارند با وجود اینکه در نظام زیبایی شناختی قرن بیستم پدیدهای
مهمتر از سوررآلیسم وجود ندارد؛ با این همه هیچ چیز مشکلتر
از ارائهی تعریف دقیقی از این جنبش نیست.
برتون در بیانیهی سوررآلیسم که در 1924 منتشر کرد واقع گرایی را که با هر گونه پیشرفت ذهنی و اخلاقی دشمنی می ورزد و
خلاقیت های هنری را که از این شیوه کم ارزش منشأ می گیرد
ملامت و متهم کرد.
برتون اقدام سوررآلیسم را به صورت واژهای در لغتنامه چنین تعریف کرد : «سوررآلیسم. اسم، مذکر، عمل غیرارادی
مطلقاً روانی که با توسل به آن عملکرد واقعی اندیشه را به
کلام یا نوشتار یا هر روش دیگری بیان کنیم. اندیشه باید
بدون دخالت هرگونه کنترل از جانب عقل، خارج از هر گونه
دغدغه زیبایی شناختی یا اخلاقی القا شود.»
آثار و اثرات به جز اشعار بسیار زیاد و پراکندهی برتون که تاکنون به زبانهای مختلف و با نامهای مختلف منتشر شده، سه اثر منثور
آندره برتون، نادیا، عشق دیوانه وار و آرکان 17 قابل توجهتر
هستند؛ این سه اثر که همگی در تجلیل و تحسین عشق
به وجود آمدهاند، حول محور زن و ویژگی الهام بخشی او
دور میزند.
رمان نادیا شرح ملاقات تصادفی برتون با زنی نیمه دیوانه به همین نام است. این زن تأثیر شگرفی بر روی برتون می گذارد
و همچون مخلوق الهام بخشی در برابر آنچه سوررآلیستها جادوی
روزمره مینامند قیام میکند و همچون الههای در برابر قواعد
و چارچوب های خشک ذهن ظاهر میشود.
برخورد با نادیا برتون را به کشف عوالم دیوانگی و
شیدایی میرساند.
و این همان دنیایی است که سوررآلیست ها در پی گریز
از منطق ذهن انسان جست و جو می کنند.
عشق و شعر از نظر برتون فعالیت های ضد اجتماعی هستند در رمان آرکان 17 عشق و شعر و هنر همچون ابزارهای
اصلی احیای اعتماد به نفس انسان نمایانده شده اند
که از طریق آنها تفکر انسان قدرت می یابد، تا بار دیگر
به جانب دریای باز راه بگشاید.
در سراسر آرکان 17 عشق برتون به الیزا که در سال 1943 با او آشنا شد و در سال 1945 با او ازدواج کرد،
مطرح می شود.
تأکید برتون بر واژه هایی نظیر اکسیر و تجدد حیات نشان این است که او عشق را به مراتب بالاتر از شور و هیجانی
آزاد از قید و سلطه اجتماعی میداند. با این همه شخصیتهای
آثار برتون اکثراً موجودات تنها و مطرودى هستند که دیگران
درکشان نمىکنند.
برتون با اعتقاد به اینکه تفکر مرد ارمغانی جز درد و رنج نداشته، پذیرفته است که باید رهبری را به دست زن بسپاریم.
او به دنبال زن گمشدهی ابدی است. او معتقد است چنین موجودی
همواره برای شاعران جذاب است. چرا که قادر است مشکلترین
نظامها را از هم بپاشد. |
| نوشته شده در چهار شنبه 21 فروردین 1387 |

اگر توانست فر یاد زند فر یاد زد
اگر چشمانش خواست بگرید، گر یست
در آینه چو خود را دید
گر لب تمایل به لبخند داشت لبخندی زد
چو خواست دیده از خویش بر گیرد برگرفت
اما نمی توان گفت اسیر نفس خویش بود
که اسیران نفس بازیگران شیطانند و شادمان
او اما اسیر احساس بود و غمگین
گویند فرمان اشک و خنده ز
ادراک ذهنی ست
و دل بازیگر نقشی
باور ندارم اینرا
که دلشکستگی را
دل بود که احساس کرد
ذهن باور کرد
و چشم گریست
آندم که دل گفت : بمان ...مرو
ذهن گفت : برو گر بروی غنگین نخواهی شد
و رفتی و دریافتی که غمگین تری
آندم دل بود که گفت : غمگینم
نمیدانم ساید باید شاعر بود
یا در احسـاس آزاده
تا فرمان دل
فرمان تو باشد
اما میدانم آنجا که ذهن
فرمان دهد
احسـاس زنـدانی ست
و زندانی در همه جا زندانی ست
چه در اسارت عقل
چه در میان دیواری
من این میدانم
که با دل از ورای دیوار
از مرز آسمان
ار لابلای ابـر
و حتی ار آتش خورشید
میتوان گذشت
آنگاه که عقل میگوید ترا
راه گذری از دیوار نیست
به خورشید نمی توان نزدیک شد
بی پرو بال نمی توان پریــد
اسیــر نفــس نبوده ام هـرگـز
اسیــراحسـاسـم که مرا همه جا بـرد
گریانـم کـرد خنـدانم کـرد
ایــمانم داد
مهـر خـداونـد را بر من بخشیـد
خـوارم کـرد بلنــدم کـرد
هـر چـه بود
هـرگز ازا حســاسـم
نرنجیــدم
هـرگـز بر او نخنـدیدم
و هـرگـز از او
جــدا نگـردیـدم
چــرا کـه خــدایـم را
بــر مــن بخشیــد
کـه بیـــش از تمـامـی
آنان کـه بایــد یـارم بـــود!
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شید ا ...شیواااااماهیچ
