محمدعلی بهمنی: شعر امروز شعر بسیار تلاشگری است

خبرگزاری دانشجویان ایران - اهواز
سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات


محمدعلی بهمنی گفت: شعر امروز شعر بسیار تلاشگری است.


این شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) 

 در خوزستان، خاطرنشان کرد: ذات هنر، حرکت به سمت تعالی است و در حوزه‌ی شعر، این حرکت حسی را درک کرده‌ایم.


او افزود: البته در شعر، شاید آن‌چه در جشنواره‌ها ارائه می‌شود،  

با آن‌چه در نشست‌ها خوانده می‌شود، تفاوت داشته باشد.


بهمنی در ادامه توضیح داد: شعری که در نشست‌ها خوانده می‌شود، روح دارد 

 و این نشان از کارِ کارستان شاعران دارد؛ اما در بخش انتخابی به یک نوع 

 قضاوت خاص می‌رسیم که شاید قضاوت‌های درستی نباشند.


او در عین حال با ابراز تأسف از این‌که شعر امروز نیمه‌ی پنهانی دارد ک 

ه تنها در نشست‌ها شناخته می‌شود، تأکید کرد: آثار به چاپ‌رسیده  

هم دارای تفکر بوده‌اند و هم تغزل.


این شاعر در پایان گفت: مثلا در جایزه‌ی ادبی پروین اعتصامی، 

 داوران نگاهی کاشف و حرکتی رو به جلو داشتند که نشان 

 از حرکت‌های مثبت  در این بخش است.

انتهای پیام

کد خبر: 8712-11296

 منتخب فرزانه شىدا از ساىت تازه هاى ادبى

روزها یاد تو را قاب گرفتم سروده ی آقای امیر درخشان

 
روزها یاد  تو را قاب گرفتم
 
 
کاش اندازه ی آغوش تو بودم ... اما
یا که هر شب به خیال تو نبودم ... اما
با نگاهت همه ی فاصله ها رو کشتی
بی تو در فاصله ها گرچه غنودم ... اما

یاد دارم که همیشه غم من بودی و حیف
روزها را شب بر هم هم من بودی و حیف
آتش چشم تو را گرمی تابستان بود
کاش لبخند کم اندر کم من بودی و حیف

روزها یاد تو را قاب گرفتم ... افسوس
شب که شد غربت مهتاب گرفتم ... افسوس
جاده تا آنطرف خاطره هایم می رفت
گرمی عشق تو در خواب گرفتم ... افسوس

چشم من با تو تمام غزلش آبی بود
زردی فاصله ها ما حصلش آبی بود
یاد دارم لب شیرین تو را شب همه شب
اشتیاق دل و فکر و عملش آبی بود

19/3/1387
سروده ی آقای امیر درخشان
 
دفاتر این شاعر عزیز را میتوانید در سایت شعرنو ملاحظه بفرمائید
 
 منبع : سایت شعر نو
 

گیتارشکسته روی آسفالت داغ!/داستانک

 
به قلم اقای سید  محمد اتشی
 

 

 
 
 
 

وقتی اوباعصبانیت رفت !بابک گیتارش راشکست وکنارخیابان روی آسفالت داغ نشست....

نگاهش کردم غم وغصه ی مرموزی درچشمانش موج می زد.فکرکردم درچنین حالتی که بابک اینطور پریشان و ثابت مانده  کاری امکان پذیر هست.

(درحقیقت چهره ی اومرا به یاداولین دیدارمان درپنج سال پیش انداخت ،زمانی که روی استیچ برنامه اجرامی کرد، فشارگیتاررادرحین نواختن روی شانه هایش  حس می کرد م.درهمانجاهم این غم وغصه ی مرموز چهره اش راپوشانده بود.)

تمام لحظاتی راکه اوثابت روی آسفالت مانده بودمن به فکرهای بی سرانجامی مشغول بودم که  فرصتی برای پیاده کردنشان نمی یافتم.ایتدا گیتارشکسته راجمع کردم!بعد دستش راگرفتم وبلندش کردم،سنگین شده بود!میلی به برخاستن نداشت.

 

حالاشب است ونه چندان دیروقت...من و/بابک پشت پنجره قرص ماه رانگاه می کنیم.به اومی گویم گیتارمن ،گیتارگران قیمتی نیست اما صدای خوبی دارد...امتحانش کن ..اونگاهی به حیاط پرازچراغ انداخت وگفت:" عطرمریم می آید،صدای قدم هایش رامی شناسم!"...ونواخت...

 

پشت پنجره یک نفردیگرهم به جمع ماپیوست.

 

منبع :http://www.amyna.blogfa.com/