
دلم رویا نمی خواهد
که دیگر خسـته از رویای بی فردا
حــقیقــت را ز دنــیایم طلــب دارم!
دگر رویا نمی خواهم
و میــدیــدم
خیالم با تلاشی سخت
در موج هوا چرخید
و رویای مرا با شوق و ذوقی
زیرو رو میکرد
که شاید خنده ای را
بر لبـــانم بازگــردانــد
سر آخر او هم از این کوشش بیهوده
جانش تا بلب آمد!
دگــر رویا نمی خواهم
زمان خوش خیالی ها به سر آمد
بلنــدی دادن هـر او ج پــروازی
و شاعر پیشه عمری را به سر بردن!
حــقیـقـت پشت دیــوار زمــان ما
ز چشم آنکه جویای حـقیـقت بود
به پنهانی خود ما را به رویا بــرد
و رویــا روزگـــاری
چــیره بر رنگ حقــایق شد
و مــن دلگـــیرم از
همواره در رویا به ســر بردن
"دلـم رویــا نمـی خـواهد"!!!
ثبــات زنـــدگی با ذره ای
از دلخوشی های همین امـروز
امیـدی پیــش رو
با درب بازی رو به قــلبی
پشــت در مـــانده
بــدل کافــی ســت !
بلــی کافی ســت!
ز دنیـــائی که در آن بوده ام
هـرگــز نمـی خـواهــم
"طلائی کاســه ای"
پُــر گشتــه از اشک نگـاه وسینه و این دل !
و یا صـد سکه ای در جیب
و قلبی خـالـی از شـادی بـودن ها!!!
نه آن خواهم و نه آن پـوچـی
رویـا ی بی ســامان
که شـادانــم کنـد
در پـو چـی تکرار رویـاها !!!
دلـم رویا نمی خـواهد
نـه حتـی ثـروتی
گر خـالـی از
عشـق و عطـوفتهاسـت
نـه در جائـی که فقـری
کودکان را زودتـر
از پیــر سالان می بـرد
در گــور بیرحمــی!
نه در جائـی که مهر مـادری
کافی برای گشنگی های شب و روز
دو کودک نیست
چه میــخواهم من از رویـــا
و یــا ثـــروت
که در هـر گــوشه دنیـا
فغان و فقر و جنگ و نا بسامانی
به خواب کودکانه سخت میتازد
کسی میمیرد از فقر محبتها !
کسی میمیرد از فقری ز ناداری!
کسی میمیرد از خمپاره های بی خبر
در رختـخواب شــب
ویا بمبــی به سقـف خـانه ای
در نیـــمه روزی!
چه میدانم هزاران درد محرومی
به هر سـو بنگری پیـداست!!!
نـه دیگر بس مـرا رویــا !
و دیگـر بس تـرا در خود فرورفتن
و غافل بودنی از رنج انسانی
جــهــان رویــا نمیـــخواهــد !!!
جــهــان رویــا نمیـــخواهــد !!!
که دل آرامشی در زندگانی را طلب دارد
سروده فرزانه شیدا
احساسی که دارم فقط بغض و سکوت.
در ارزوی افرینش زیبایی.
زیبا باشی.بدرود