X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
خون و شعر(داستان کوتاه)  چاپ
تاریخ : جمعه 19 تیر‌ماه سال 1388

خون و شعر(داستان کوتاه)

فرخنده آقایی

داستان را با صدای نویسنده بشنوید 

http://www.doreh.com/content.aspx?id=21

شاعر شعر می خواند. حاضران دست می زنند و احسنت می گویند و تشویق می کنند. شاعر سر بزرگی دارد با موهای سفید و فرفری و ریش و سبیل آراسته و صورتی بزرگ و پر ابهت. هر بار که صدایش اوج می گیرد و در بلندگوها تکرار می شود؛ برق می رود. شاعر سکوت می کند. لحظاتی بعد برق می آید و نور فلش دوربین ها و نورافکن ها بالا می گیرد. 

شاعر شعر می خواند برای آنها که از کوه ها آمده بودند. از راه های پرت و فرعی؛ از پشت کوه های بلند و برف گرفته؛ از رودخانه های پر خروش؛ از دریاهای نا آرام؛ از مرزهای بی نام و نشان؛ از دورها؛ از راه های پر خطر و از میان طوفان ها. آنها گرد هم آمده بودند تا شاعران شعر بخوانند. 

دبیر جلسه در شروع مراسم با خنده می گوید:" از عجایب است که من دبیر یک جلسه ادبی باشم ؛ من که بیش از چهل سال در کوهها بوده ام." 

زیبا می خندد. شقیقه هایش سفید است.  

موهای سیاه براق دارد که روی پیشانی می ریزد. صورت بزرگ 

 و دماغ کشیده و خنده ای که چشم هایش را کوچک تر می کند. 

اول بار او را در مرزدیده بودند که با هیات همراه به استقبال آمده بود.  

در میان دهها دوربین فیلمبرداری خبرگزاری ها وفلش های عکاسی. 

 شاعران عادت به مراسم رسمی نداشتند. بیشتر بی سر وصدا وخاموش  

با لباس اسپرت و غیر رسمی می آمدند ومی رفتند. 

 بعد از یک روز طولانی ؛ عده ای خسته وارد شده بودند و در انتظار بقیه بودند. 

 تعدادی در روز آخر منصرف شده بودند و بعضی گذرنامه نداشتند. 

 دبیر مراسم تک تک شاعران را با خود می آورد وبرای پذیرایی پشت میز می نشاند.  

با چای سیاه وشیرین دراستکانهای کمر باریک و نعلبکی های گلدار چینی و با شکلات  

ونوشابه پذیرایی می شدند. 

شاعر شعر می خواند با صدایی بلند ورسا. شاعر اما تنهاست. 

 به بازار می رود. به طاقه های پارچه های زربفت نگاه می کند که زیر نور چراغ ها  

می درخشند.  

رنگ هایی تند ودرخشان. سرخ سرخ ، سبزترین سبز، زرد زرد، آبی ترین آبی.  

از آنجا خمیردندان می خرد و مسواک. همه چیز ارزان و در دسترس است و همه آنها  

را از مرزهای بی نام ونشان آورده اند. ارزان. نصف قیمت. نصف نصف قیمت. 

شاعر بعد از خواندن شعر از پله های چوبی پایین می آید و قبل از آن که به صندلی اش برسد آغوش های باز در انتظار هستند تا او را در بربگیرند و بوسه بر شانه هایش بزنند. 

 شاعر می خندد. نگاهش به دوردست هاست. سرشار و فرو افتاده کتاب های شعرش 

 را امضاء می کند. تنهایی شاعر ادامه دارد. 

همه روز در نم نم باران مثل یک رویا سریع و شادمان از شهرهای سبز وخرم سردشت،  

سرپل ذهاب و قصر شیرین عبور می کنند. راننده ماشین سبیل پرپشت وبلندی دارد  

ومدام می پرسد که از ماشین راضی هستید. وقتی از شاعر می شنود که  راننده اصل کار است 

 ونه ماشین، گل از گلش می شکفد. مسلمان اهل حق است و در طول راه نیایش ها  

و دعاهای اهل حق را می خواند. شاعران در نقطه صفر مرزی ساکهایشان را برمی دارند 

 وپس از چند دقیقه گمرک را پشت سر می گذارند . 

 در سالن پذیرایی گمرک مرزی؛ مگس های سمج کنار پنجره وول می زدند وتعدادی 

 از آنها مرده و روی میز پخش و پلا بودند. قهوه چی می آید و دستمال می کشد روی میز 

 وبعد برای همه دستمال کاغذی می گذارد و یک نوشابه روی آن. لیوان هم می آورد  

و تنگ های آب و بعد هم باز یک سینی چای شیرین سیاه و خوشمزه.  

 

همه در انتظار آمدن بقیه هستند. معلوم نیست چه کسی می آید و چه کسی نمی آید. 

 برای اغلب آنها سفر اول است . کنجکاو هستند و ماجراجو. موج ترورها هر مسافری 

 را به تردید می اندازد و آنها تا آن لحظه از دو انفجار نزدیک سلیمانیه در صبح همان روز 

 بی خبر بودند. 

 دبیرمراسم به استقبال آمده و سر حال و با نشاط از این طرف به آن طرف

می رود و می خواهد در جریان همه چیز باشد. در دو ماه گذشته سه بار مورد سوءقصد 

 قرار گرفته ودر آخرین بار سه نفر از محافظانش کشته شده اند. مرده متحرکی است که 

 بارها از خطر جان به در برده. موبایل او هر چند دقیقه زنگ می زند تا تعداد مجروحان و  

کشته شدگان آن روز را اعلام کند.  

حاضران در بهت خبرهای رسیده در خود فرو رفته اند. می خندد ومی گوید: 

"خوب حالا بهتر است از چیزهای خوب حرف بزنیم."  

شاعر می آید که شعری بخواند از آزادی. فریاد شادی حضار بالا می گیرد 

 و دست زدنها ادامه می یابد. از بلندگوها صدای شاعر پخش می شود و فریاد شادی 

 اوج می گیرد.  

عکاسان دور تا دور شاعر حلقه زده و او را نورباران کرده اند و سعی دارند که بهترین عکس را بگیرند. شاعر آب می نوشد و بازمی خواند. از رنج های یک زن می گوید. 

از مادر، از آشپزخانه، از ظرف های ترشی و مربا، از زایمان، از زندگی.  

شاعر جلیقه ای پر از جیب های خالی بر تن دارد و عینکی بر چشم.  

 

شعر می خواند و شعر می خواند. ساعت ها از پی هم می گذرند و شاعر بی وقفه 

 می خواند و تحسین می شود. 

بیرون در؛ جوان ترها دور دبیر جلسه حلقه زده اند و چشم به دهان او دارند.  

امروز کت وشلوار قهوه ای تیره با بلوز قهوه ای پوشیده و کراوات کرم رنگ به گردن دارد. 

- در کوه بودیم. از یک طرف روس ها در جستجوی ما بودند و از آن طرف ماموران 

 دولت مرکزی سردر پی ما داشتند. شب سردی بود و برف شروع کرده بود به باریدن.  

پس از طی مسافتی بالاخره یک شکاف کوه پیدا کردیم. رهبر گروه چاق بود و به راحتی 

 در شکاف جا نمی گرفت. بالاخره او را جا دادیم. باید حفاظتش می کردیم. رهبرمان بود. 

 اورا پوشاندیم و همگی در اطراف او چمباتمه زدیم و پتو به سر کشیدیم. سحر که شد 

 یک متر برف روی سرمان نشسته بود. 

روز اختتامیه جلوی در ایستاده بود. چشم هایش را ریز کرده بود و با دقت مهمان ها 

 را نگاه می کرد و می گفت آن شاعر ترک را جلو بفرسـتید. اینجا یک صندلی خالی هست. 

 

 وبا دست به چانه اش اشاره می کرد و می گفت آن شاعر ریشوی عرب را هر طور شده بیاورید اینجا . بعد از کامل شدن ردیف های جلو؛ درهای دیگر سالن باز می شوند و جمعیت داخل می شوند.

شاعر باز شعر می خواند. از حماسه که می گوید برایش دست می زنند و او را تحسین 

 می کنند. شاعر بطری آب را سرمی کشد و باز ادامه می دهد. ساعتی از نیمه شب  

گذشته که کتاب شعرپایان می گیرد. 

 

 شاعر کتاب را به آرامی می بندد و عینکش را از چشم  برمی دارد وبه سنگینی از جای 

 برمی خیزد. صدای هلهله بالا می گیرد و از هر طرف از میان  ردیف مهمان ها نور فلش ها چشمک می زنند. همه به افتخار شاعر از جا برخاسته اند. 

 

 او را در میان گرفته اند و با او عکس می اندازند. شاعر اما کمی سیاهتر و کمی پیرتر از آن لحظه شده که شعر را آغاز کرده بود به خواندن. 

بعد جوانی تند وسریع از پله ها بالا می رود و پشت میکروفن می ایستد و عجولانه 

 شعرش را می خواند؛ بی توجه به آن فضای سنگین جا مانده از آن همه شور و هلهله. 

 

 جوان همان بود که دیشب در میان دسته رقصندگان پایکوبی می کرد و دستمال می چرخاند.  

 

همان رومیزی پارچه ای زرد رنگ را که کسی به او داده بود. وقتی که بی امان دست ها 

 

 را بالا می برد و می چرخاند. در آن رقص پر آشوب و شادمانه جای خالی دستمال 

 به چشم می آمد و خیلی زود یک رومیزی در نقش دستمالی در دست های جوان رقصنده 

  

به حرکت در می آمد تا چشم ها را بنوازد و بر شور و شعف بیفزاید؛ با ریتم تند آهنگ وحشی دشت و کوهستان؛ با رقص؛ با شعر؛ با خون.  

 

¤¤¤ برچسب‌ها: ادبیات داستانی داستانخوانی داستان فرخنده آقایی ¤¤¤ 

 

ارسال فرزانه شیدا