X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
چند مورد روانشناسی در تعریف انسانها در پاسخ ،ارتباط ها... :  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386

                                        

 

 

RESPONSE 

 

تعریف پاسخ:

 

 

پاسخ هر رفتاری است که یک محرک آنرا فرا خواند.

 

مثال: تلفن زنگ میزند و کسی آنرا بر میدارد،

 

 زنگ تلفن محرک است و برداشتن گوشی پاسخ به آن

 

محرک قلمداد میشود.

 

ارتباط ها: مفهوم پاسخ در روانشناسی بسیار کلی و گاهی

 

 در ارتباط با هر رفتاری به کار میرود . اما به مفهوم دقیق

 

 کلمه ، رفتار فقط در صورتی پاسخ است که محرکی باعث

 

 بروز آن شده باشد.

 

 گاهی جواب  در گفتار عادی به جای پاسخ به کار می رود.

 

پس به عبارت دیگر پاسخ جوابی به محرک.

 

 بعضی ازرفتار های فراخوانده ارادی تلقی میشوند ،

 

 بهتر است خارج از رده پاسخ ها قرار دهیم و میتوان

 

 اینگونه رفتار ها را بر حسب ترجیح  شخصی یا چهار چوب

 

 نظری خود رفتار صادر شده ، داوطلبانه ، خود به خودی

 

 یا ارادی بنامیم

                                        

تجربه اوج

 

Peak experience

 

تعریف:تجربه اوج نقطه در زندگی فرد است که فرد در

 

 آن هجوم احساس شعف ، و جد و هیجانات مثبتی از

 

این قبیل را تجربه میکند.

 

 

مثال: پدر یا مادری طفل خود را هنگام برداشتن اولین

 

 قدمهایش  نظاره میکنند ناگهان این فکر با قدرتی هر چه

 

تمامتر به ذهنش خطور میکند که نسل های بشر تشکیل

 

 زنجیری پیوسته را میدهند.وی باشدت با این کودک نوه های

 

 آتی و نسل های آینده احساس یکی بودن میکند.

 

 احساس و جدی شدید تمام وجودش را میگیرد این تجربه

 

 کوتاه است ولی معنای آن باقی میماند و هیچ گاه از خاطرش

 

 محو نمیشود.

 

                                                                  

ارتباط ها:

 

آبراهام مازلو مفهوم تجربه اوج را همرا با مفهوم کلی تر خود

 

 شکوفایی مطرح کرد بر اساس فرضیه مازلو افراد خود شگوفا

 

نیستند بطور خود بخودی اوج خواهند داشت.

 

 

تجربه اوج همان اوج است و بس. مثل رسیدن به قله کوه .

 

فرد مدت زمان زیادی برقله کوه نمیماند. به همین ترتیب ،

 

 تجربه اوج بنا به ماهیتش کوتاه است.

 

مازلو معتقد نبود که انسان میتواند تا مدتی طولانی در حالت وجد

 

 یا شعف باقی بماند.

 

                    

 

ثبات شئی

 

Object constancy

 

تعریف: ثبات شئی به این معنا است که اندازه ، شکل ، رنگ،

 

درخشندگی ، و ویژگی های  دیگر شی نسبتا مستقل از تنوعات

 

تصویر شبکیه ای است و به همان صورتی که ادراک شده است

 

باقی  میماند.

 

مثال: فرض کنید که به دو نفر که فاصله نه چندان زیادی

 

 با شما دارند نگاه میکنید.

 

اولی حدود یک مترو نیم و دومی 8 متر با شما فاصله دارد.

 

اندازه دو تصویری که روی بشکیه چشم شما می افتد با

 

هم تفاوت بسیاری دارند.

 

 شخص اول تصویر بزرگی بر روی شبکیه چشم شما

 

 می اندازد و تصویر دومی کوچک است.

 

 با وجود این ، گر در مورد تفاوت های فردی ، هر دو

 

 شخص تقریبا یک انداره به نظر میرسند.

 

                                                            

 

ارتباط ها:

 

ثبات شئی از مختصه ها ی مهم ادراک است.

 

 اگر چنین گرایشی نمی بود دنیا عجیبی میدیدیم که در

 

 آن اشیا بر حسب نزدیکی یا دوری شان از ما بزرگ

 

 یا کوچک میشدند.

 

برای مثال اگر سکه را از زاویه خاصی نگاه میکردیم

 

به جای اینکه گرد باشد به نظر بیضی میرسید.

 

 

چگونه با وجود طیف گسترده   ای از محرک ها ی

 

مختلف ثبات شی همچنان باقی میماند.

 

بطور کلی تبیین این موضوع به دو دسته کلی تقسیم میشود

 

 اول اینکه، نظریه پردازان که بر یاد گیری تاکید میکنند

 

این فر ضیه را مطرح میکنند که ما خود را با تنوع

 

محرک های انطباق میدهیم به نحوی که ماهیت ادراک میکنیم.

 

هرمان لودویک فردیناند فن هلمهولتز فزیکدان

 

 و روانشناس بزرگ آلمانی میگوید:

 

 که ما از ماهیت محرک ها استنباطی ناهشیار داریم .

 

 این استنباط ناهشیار که حدس است تعلیم یافته و بدون

 

 عمد آگاهانه ، بر اساس تجارب ما در دنیای واقعی صورت

 

میگیرد.

 

دوم اینکه ،  نظریه پردازان که بر توانایی های ذاتی 

 

 تاکید میکنند این فرضیه را مطرح میکنند که توانایی های داده

 

پردازی درونی اندام های حسی مغز و دستگاه عصبی

 

سبب میشود که این ساختار ها مختصه ها ی تغیر ناپذیر محرک

 

 را از جریان اطلاعتی منتزع کنند ما آنچه را در محرک

 

 واقعا ثابت است ( جدا میکنیم) این نحوه استدلال که کلی را

 

روانشناسان گشتالت ، به خصوص ولفگانگ کهلر مطرح کردند.

 

هر یک از این دو نوع تبیین طرفداران خود را دارد و

 

 هر دو  هم به ظاهر سودمندند